محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
83
مجمع الانساب ( فارسى )
است من همان مسعودم كه بندهء محمودم . سلطان گفت اين پسر بدين زيركى كه دارد همهء جهان ببرد . و مآثر او بسيار است اما ننوشتيم . و اللّه اعلم . السلطان جلال الدولة محمد بن محمود سلطان محمد ملكى فاضل بود اما به سبب آن كه مدتها بود تا در بند افتاده بود و جهان روشن نمىديد وقتى كه مسعود منهزم گشت از آنجا كه طبيعت اهل روزگار است جمعى مفسدان بر وى گرد آمدند و او را خلاص دادند ، بر وى واجب شد برادر را گرفتن . و مسعود از اين اتفاق بىخبر و منهزم و بىلشكر مىآمد ناگاه به وى رسيدند و او را بگرفتند . سلطان محمد فرمود كه برادرم را بگوييد كه مدتى من ملازم قلعه شدم گاه آن است كه تو نيز روزگارى در آن جاى بسر برى و نتيجهء آنچه با من كردى بيابى . و بفرمود تا او را در قلعه بنشاندند . وزرا و امرا كه در استخلاص محمد و مؤاخذت مسعود ساعى شده بودند از بيم آن كه مبادا مسعود روزى خلاص يابد بكوشيدند و در محمد دميدند كه اگر مسعود زنده باشد ملك تو قرار نيابد او را از دست بربايد داشت . پس محمد از آنجا كه بختبرگشته بود شبى پسر خود را احمد بن محمد به قلعه فرستاد و عم را هلاك كرد . و چون مسعود را بكشتند محمد خود به حرب سلجوقيان مشغول شد و هر روز فتنهاى و آشوبى بودى و مملكت مضطرب گشت و هندوستان به يك بار عاصى شدند و والى آن طرف سلطان مودود بود پسر بزرگترين مسعود و پسرى مظفر روزبه بود . لشكرى ساز داد از هند و به طرف كابل آمد . سلطان محمد با سپاهى گران روى به وى نهاد . ميان ايشان حرب قائم گشت عاقبت محمد منهزم شد و در حرب گرفتار آمد . او را بسته پيش مودود آوردند . در شب بفرمود تا او را با جميع اولاد و احفاد از دست برداشتند و از وى نرينه نماند و مودود پادشاهى بگرفت . و تا وقتى كه مملكت غزنينيان بسر آمد ، هر پادشاهى كه بنشست از نسل سلطان مسعود بود تا عاقلان بدانند كه از براى سرورى و مملكت نه برادرى مىماند و نه پدرى و نتيجهء بيباكى و نا - انديشيدگى اين بود كه پادشاهانى چون محمد و مسعود در سر همديگر شدند و از ايشان ديار نماند . و اللّه اعلم بالصواب .